چند روز پیش داشتم با دوستام از پل نادری اهواز رد می شدم. یه پیر مردی روی پل ایستاده بود از کنارش هنوز رد نشده بودیم که برگشت به طرفمون و یه تیکه کاغذ تا شده بمون داد. اولش ازش نگرفتیم ولی اون اصرار کرد ما هم به این قصد که بعدش بندازیم تو رودخونه گرفتیم. دو ثانیه نگذشت که پیر مرد گفت خداحافظ من رفتم. بعدم دمپایاشو درآورد و رفت اونور نرده که خودشو بندازه پائین تو آب. آره می خواست خودکشی کنه. ما هم که خیلی ترسیده بودیم رفتیم سراغش دستاشو گرفتیم که نذاریم خودشو بندازه پائین. هی دوستم بش می گفت بیا با هم حرف می زنیم. بیا ببینم اصلن چی شده. منم می خواستم حرفی زده باشم گفتم آره بیا حرف بزنیم بعدا خودتو بنداز پائین.

یلی بود واسه خودش. تمام موهاش سفید بود خیلی پیر بود ولی نمی دونم واسه چی می خواست خودشو بندازه تو آب.

برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم که کمک بخوام دیدم همه ماشینا ایستادن و دارن نگاه می کنن. منم گفتم آقا کمک کنین این می خواد خودشو بندازه پائین. اونا هم با هم اومدن کمک کردن و آوردنش اینور نرده. تا اومد اینور نرده خطاب به دوستم که هنوز کاغذ تو دستش بود گفت اون کاغذ رو که بتون دادم برگردونید. دوستمم که شکه شده بود کاغذ رو نخونده تقدیمش کرد.

یعنی تو اون کاغذ چی نوشته بود؟