این پست را تقدیم می کنم به وبلاگ فخیمه "گوش قرمز"
شیخ پس از آن فتنه شکست خورده به همراه برخی مریدان و شاگردان وفادار به بریتانیا پناهنده گردیده بودی و با اداره های محترم جاسوسی بریتانیا بر علیه حکومت مقدس ایران همکاری های خبیث داشتندی و از این راه کسب معاش کردندی.
روزی از روزهای خداوندی چون سپهر آفتاب بر دمیدی و عالمی روشن گردانیدی شیخ از بستر ببیدار شدی و قصد کار نمودی تا به رسم روزگار لقمه نانی گرد آوردی. لذا پا از خانه فرا نهادی و قصد اداره امنیت بریتانیای کبیر نمودی. چون زمستان بود برف و سرما همه جا را فراگرفتندی و شیخ به لطایف الحیل فراوان در آن سرمای جانسوز درب یخ زده ارابه را باز نمودی و پشت سکان نشستی و کلید در استارت ماشین بچرخاندی چون چشم مبارک بر آمپر سوخت ماشین بینداختی از باک خالی ماشین فغان سر دادی و ناله ها نمودی.
پس قصد جایگاه سوخت نمودی و لعنت به روزگار نمودی. و چون از بنزین فارغ گردیدی مامور جایگاه بابت چند لیتر ناقابل از شیخ طلب دینارهای کلان نمودی. شیخ با تعجب و ناراحتی سبب افزایش نرخ از وی جویا شدی. مامور بگفتا چون دولت فخیمه ایران ما را تحریم نمودندی و از آن پس به ما نفت نفروختندی که این باعث نگرانی مقامات گردیدندی و قیمت نفت سر به آسمان نهادندی.
شیخ چون این بشنید و چون بدانست درآمدش از اداره جاسوسی کفاف زندگی اش را نمی دهد آنگونه که فقط می توانست نیمی از پول بنزین را پرداخت نماید، از فرط ناراحتی جامه بر تن دریدی و سر به بیابان نهادندی و بر روزگار خوش خویش در دولت ایران حسرت ها بخوردی.
پانوشت:
۱- این مطلب از نبوغات خودمان است و کپی نیست.