تبليغاتX
خورشید عالم تاب - بخوانید و نتیجه گیری کنید... ( در کوی دانشگاه تهران چه گذشت؟؟؟)

... بعد از یک هفته که اهواز بودم (برای استراحت قبل از امتحانات) به تهران بازگشتم تا در یک هفته ی باقی مانده درس هایم را بخوانم و برای دو هفته سخت امتحانات خود را آماده کنم. شنبه بود، اول هفته. آن شب، شب مناظره آقای احمدی نژاد و آقای کروبی بود. یکی از هم اتاقی هایم که مدافع و حامی کروبی بود نیز در آنجا حضور داشت. چهار نفری به پای آن مناظره نشستیم. حال گذشته از آنکه در آن مناظره چه گذشت و اینکه آقای کروبی حرف ها و سوال هایی را می پرسید که آقای احمدی نژاد در مناظره خود با آقای موسوی به تمام سوالات پاسخ داده بود و تکرار مکررات بود؛ ولی اتفاقی دیگر در اتاق افتاد. الهه که مدافع کروبی بود دیگر با ما حرف نزد. چرا؟ به دلیل اینکه مارا مخالف خود می دید؟ آیا نمی توانست حرف خود را اثبات کند؟ یا دلایل خوب و توجیه کننده ای برای دفاع از کروبی نداشت؟ فقط هنگام مناظره وقتی همگی پای تلوزیون نشسته بودیم با یک دهن کجی خاصی این کلمات را برزبان می آورد: واقعا مسخره اس با یه ادبیات کولی گری عکس ناموس مردم رو آورده هی می گه بگم! بگم!

به نظر من دلیل خاصی برای حمایت از کروبی نداشت فقط مخالف احمدی نژاد بود. آن شب اتفاق جالبی در خوابگاه افتاد یا اینکه برای من جالب بود چون 1 هفته بود که در خوابگاه نبودم و از ماجراهای کوی بی خبر...

بچه های حامی ... نه شاید بهتر بگویم که مخالف احمدی نژاد هر شب بعد هر مناظره در محوطه ی خوابگاه جمع می شدند و تا پاسی از شب شعار می دادند. شعار هایی مثل: مناظره به پا شد احمدی کله پا شد، احمدی بای بای احمدی بای بای، دکتر برو دکتر، محمود برو گم شو و ... البته گاه گداری هم شعر یار دبستانی و به اشتباه یار دبستانی را می خواندند.

نمی دانم واقعا این ها دانشجو بودند؟؟؟ هم اتاقیمان هم به محض شروع تجمع ها در خوابگاه در صف اول شعاردهندگان قرار داشت. ما هم از تراس مشغول تماشای آنها بودیم. ما هر شب همین برنامه را داشتیم. دیگر عادی شده بود و حتی به مرز آزار دهنگی رسید و از آن گذشت. نمی دانم چرا از همه ی این مسائل دلم نمی لرزید خیالم راحت بود پشتم گرم بود احساس می کردم که

خدا با ماست و فردا مال ماست.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 2:3 |