تبليغاتX
خورشید عالم تاب
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست/ این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست.    وبلاگ خورشید عالمتاب فرا رسیدن ایام عزای حسینی را به همه دلسوختگان و محبان اهل بیت(ع) تسلیت عرض می کند.  آجرک الله یا بقیه الله  

امروز بعد از اینکه کلاس ۳-۱ بعداز ظهر تشکیل نشد تصمیم گرفتم تا ساعت ۴ که کلاس بعدیه برم و کتابایی که از کتابخونه دانشکده هنر دستم مونده بود رو پس بدم همین جوری که داشتم به طرف دانشکده هنرهای زیبا پیش می رفتم سرو صدایی شنیدم. پیش خودم گفتم: بازم تجمع؟

مثل اینکه امروز قرار تجمع داشتن. معمولا خبر این جور تجمعات بی مناسبت بین بچه های فنی می چرخه و دهن به دهن به بچه های دانشکده های دیگه میرسه. ما هم که از همه جا بی خبر.

وقتی رسیدم اونجا یادم اومد که صبح دوربینو به طور اتفاقی گذاشتم تو کیفم. تا اگه خبری بود ما برای تهیه عکس آویزون اینو اون نباشیم. (دوربین گوشیم خراب شده)

به جمعیت رسیدم تعداد دانشجوهایی که شعار می دادند ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر بود شاید هم کمتر.

(بقیه مطالب و عکس ها در ادامه مطلب...)


پانوشت مدیر وبلاگ:

  1. باز هم خواهرم با گزارش های بسیار عالی خودش طوفان کرد. همیشه قلمت فاش کننده حقیقت باد. به قول حافظ: فاش می گویم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم.
  2. قابل توجه دیگر نویسنده های وبلاگ خورشید عالمتاب. هدف ما گزارش نویسی به همین سبک است. هرچند کار آقای مخلوق هم بسی جای تقدیر دارد چرا که ایشون در عرصه اطلاع رسانی همیشه زودتر از تلویزیون اخبار را در وبلاگ منتشر کرده اند. لکن اگر در پای هر خبر نیز تحلیل خودشونو اضافه کنند نور علی نور می شود.
  3. در مورد عکس امام و ریاکاری فریب خوردگان. مگر نبود طرفداران جریان سبز مسجد را آتش زدند. و در همان روز که مسجد آتش زدند ندای دروغین الله اکبر هم سر می دادند و یا حسین هم می گفتند. اما در حقیقت به کدامین آرمان امام و انقلاب اعتقاد دارند؟ کدام را باور کنیم؟ آتش زدن مسجد را یا شعار یا حسین را؟ حالا در یک تضاد آشکار در جایی عکس امام را پاره می کنند و در جای دیگر آن را روی دست می گیرند!
  4. مگر نبود در جنگ صفین یاران معاویه قرآن بر نیزه کردند! هیهات که مردن مسلمان ایران زمین تاریخ اسلام را هیچ گاه فراموش نخواهند کرد و فریب عمروعاص ها را نخواهند خورد

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 22:17 |
امروز بخاطر کاری که داشتم نمیخواستم برم دانشگاه. ساعت ۳-۱ کلاس داشتم. ولی بخاطر ناهار هم که شده رفتم. بارون نم نم می بارید. ساعت ۱:۳۰ تازه رسیدم سلف کوبیده یخ زده رو نوش جان کردیم. به طرف در ۱۶ آذر که رسیدم دقیقا ۱۰ نفر وایساده بودند تا کسی غیر از دانشجوی دانشگاه تهرانی وارد مرز های دانشگاه نشه. محیط پردیس شلوغ تر از روزهای عادی بود. ولی خبری از تجمع و این چیزا نبود.

موقع خروج هم نگهبان ها سر گیت ها وایساده بودند و نقش گیت ها رو بازی می کردند. هرکسی که غیر از دانشجوی این دانشگاه بود هرکارتی که تو جیب و کیفش داشت و در میاورد ولی اصلا فایده نداشت. فقط کارت دانشگاه تهران نیاز بود.

 

به طرف دانشکده خودمون به راه افتادم(آخه دانشکده ما خارج از پردیس مرکزیه) وقتی رسیدم تو حیاط دانشکده یه عکس و نوشته رو برد انجمن اسلامی توجه منو به خودش جلب کرد.

با فونت بزرگ نوشته بودند:

 همکلاسیمان را آزاد کنید. فواد شمس را آزاد کنید.

وقتی عکسشو دیدم فهمیدم کیو گرفتن. آدم سیاسی بود. همیشه تو حیاط دانشکده می دیدمش. فکر کنم قضیه بازداشتش مربوط به هفته ی گذشته بود.

کلاس ها تق و لق برگذار میشه. از گوشه و کنار شنیدم که امروز کمتر کلاسی تشکیل شده بوده. کلاس ما هم که تشکیل نشد. آویزون تر از قبل به طرف سرویس رفتم تا برم خوابگاه.چپ و راست دانشگاه ماشین های پلیس وایساده بودند از کنارشون که رد شدم  هرکدومشون دوتا دوتا تو ماشیناشون نشسته بودند و نون و پنیر میخوردند.

دیشب هم تو خوابگاه حدود ساعت ۹:۳۰ شب بود که بچه ها شعار دادند. از سر همین فکر بود که تو ۲ساعتی که قبل از ظهر خوابیدم خواب دیدم که بچه ها دارن تو حیاط خوابگاه شعار میدن.

دیشب هم با پیامکی که به یکی از بچه ها رسید فهمیدیم که از نظر خودشون قضیه جدیه. میخوان تا استعفای فرهاد رهبر(رییس دانشگاه) سرکلاس نرن.

معلوم نیست که چی میخواد بشه. هر اتفاقی که میخواد بیفته از نوع خوبش باشه.

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 و ساعت 15:57 |

چند وقت پیش خبردار شدیم که مدیر وبلاگ خورشید عالمتاب که همون آقا داداش ما باشن دیگه با دنیای مجردی دارن خداحافظی می کنن و کم کم به قول خودمون قاطی مرغا میشن.

دیگه ما هم چمدونمونو بستیم و رفتیم ترمینال جنوب تا هر طوری که شده خودمونو به اهواز برسونیم تا از غافله عقب نمونیم و عروس و داماد شادیشونو با ما هم قسمت کنن.

همین امشب هم خبردار شدیم که یکی دیگه از نویسنده های وبلاگ هم بله...

این چند وقت خیلی خوب بود چون از چپ و راست خبر عقد و عروسی می رسید.

اول اینکه شخصا تبریک میگیم به همه ی کسایی که تو این روزهای مبارک و قشنگ ازدواج می کنن.

دوم اینکه آرزو می کنیم که همشون خوشبخت باشن و هیچ وقت غم تو دلشون خونه نکنه.

انشاالله... 

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 0:46 |

از برادرم کمال تشکر رو دارم که این کاستی رو با حداقل شرایط موجود برطرف کرده است. بنده بعد از مراسم سریع خودم رو به لب تاپم رسوندم تا با مطلب جدید و آپلود کردن عکس ها وبلاگ را به روز کنم ولی متاسفانه بعد از ۵/۵ ساعت به دلیل حجم زیاد عکس ها نتوانستم آنها را در اختیار شما قرار دهم.


دیروز روز ۱۳ آبان سال ۱۳۸۸ است. طبق برنامه های قبلی قرار بود که امروز تجمع هایی بر ضد دولت و نظام صورت بگیرد. از آنجا که دانشگاه تهران همیشه مراسم های جدایی برگزار می کند ما هم ترجیح دادیم که به آنجا برویم و گزارش های تصویری تهیه کنیم.

متاسفانه صبح، دیر از خواب بیدار شدم  سریع وسایلم (که شامل تمام ابزار خبرنگاری از جمله دوربین، دفترچه یادداشت، خودکار و بیسکوییت بود)  را جمع کردم و به طرف دانشگاه به راه افتادم. سرویس دانشگاه مارا عقب تر از مکان معمول پیاده کرد. از آنجا تا ابتدای خیابان طالقانی که همان خیابان قدس و درب شرقی دانشگاه می شد پیاده رفتم. نیروهای پلیس و گارد ضد شورش تمام خیابان را پر کرده بودند هنوز نرسیده بودم که دیدم دختری با موهای باز روی زانو نشسته و خودش را می زند و جیغ و داد می کرد. پلیس سریع دورش را گرفت و روسری اش را برایش آوردند. حال دانشجویان در داخل پردیس مرکزی شعار می دادند که: ولش کن ولش کن ولش کن

خواستم عکس بگیرم ولی نتوانستم چون هر لحظه ممکن بود که دوربین عزیز و نازم را از من بگیرند به همین خاطر از کارم پشیمان شدم.

اول فکر کردم که نمی توانم وارد پردیس شوم ولی بعد از کمی تامل فهمیدم که می توان از درب پزشکی وارد شد. در حال تصمیم گرفتن بودم که صحنه ی ناهنجاری را دیدم که دانشجویان از داخل به بیرون سنگ پرتاب می کردند. خود را در خطر دیدم. با افزایش شتاب به پاهایم توانستم خودم را به درب پزشکی برسانم. حال همان قدر که بالا رفتم باید از داخل از این طرف حصار دانشگاه پاییم می آمدم. نزدیک درب شرقی که رسیدم کفش گلی دختری که بالای سکو ایستاده بود به لباسم برخورد کرد و من هم گلی شدم. یک لحظه ایستادم و نظری به چهره اش انداختم. جدای از اینکه چه آدمی بود گفت: اشکال نداره تو جنگ ازین چیزا پیش میاد دیگه.

با حالتی عصبانی به راه خود ادامه دادم ولی کمی آن طرفتر از حرفش خنده ام گرفت.

جمع زیادی از داخل در پشت درب شرقی جمع شده بودند و شعار می دادند که به دلیل تکراری بودن از ذکر آنها خودداری می کنم.

این هم تجمع دانشجویان معترض در پشت درب شرقی از زاویه ای دیگر

نیروهای ضد شورش در پشت در به صف و منظم  و مرتب ایستاده بودند تا امر از تو یک اشارت از ما به سر دویدن را از طرف فرمانده خود بشنوند.

به سختی عکس می گرفتم هر لحظه ممکن بود که یک نیروی امنیتی دوربینمو بقاپه به خاطر همین زیاد نمیتونستم از نزدیک عکس بگیرم.بعد از ۱۵ دقیقه ای که پشت در شرقی بودند تصمیم گرفتند که به طرف درب اصلی حرکت کنند. در میان راه که داشتیم می رفتیم جوانکی دیدم که تصویر تجمع را بر روی کاغذ ترسیم می کرد. با اجازه ازش عکس گرفتم.

یک مسئله جالب وجود داشت که جمعیت معترض از خیابان مسقف روبه روی دانشکده حقوق رفتند. و این باعث می شد که طنین الله اکبرشان حسابی بپیچد. که در نهایت شور هیجانی دیگر ایجاد می کرد. که کاذب بود.

در این فصل هرکسی که آنفولانزا گرفته ماسک میزاره. حالا یعنی همه ی اینها آنفولانزا داشتن؟ یا خودشونو زدن به آنفولانزا داشتن؟ حالا خوبه که ازشون نگرفتم

بعد از اینکه به درب اصلی رسیدیم هرکسی تلاش می کرد که خود را به یک ارتفاع و بلندی برساند تا جمعیت را بهتر ببیند. به همین خاطر با هر مصیبت و سختی که بود از دکه ها بالا می رفتند.

این هم انتقال به ارتفاعی دیگر. البته مقصودشان روبان کشی بود.

پس از رسیدن شروع کردند به شعار دادن هرچیزی که به ذهنشون می رسید.

مرگ بر دیکتاتور چه ... چه دکتر. (به علت کریه بودن شعار آن را به صورت کامل بیان نمی کنیم)

به علت وجود فیلم بردار هایی از بیرون این شعار را نیز سر می دادند:

مزدور چقدر گرفتی دوربین به دست گرفتی

همچنین نه شرقی نه غربی دولت سبز

موسوی (دست دست دست) خاتمی (دست دست دست) کروبی (دست دست دست) صانعی (دست دست دست)

یکی از حرکات واقعا زشتی که انجام می دادند پرتاب سنگ به طرف نیروهای ضد شورش بود. دریغ از اینکه نمی دونستند که تمام لباسهاشون ضد همه چیه. یا شاید هم می دونستند و ....

بعد کمی استراحت وقتی که گوشه ای ایستاده بودم و مشغول خوردن ویفر شکلاتی متوجه سوت و کف شدم با کمی دقت دیدم که به پرچم ایران روبان سبز بسته اند و آن را بالا می برند. یکی از دخترایی که پیشم بود گفت: وای چقدر پرچم خوشگل شده؟ پیش خودم گفتم: آخه کجاش خوشکل شده؟

تنها چیزی که اینجا تداعی می شد مبحث آویزون شدن بود.

یکم عقب تر اومدم و دوباره و دوباره مثل همیشه نظریه خودم اثبات شد که همیشه جمع حاشیه(تماشاچی)  بیشتر از خود متن هستند.

احساس گرسنگی بهم دست داد و همچنین ساعت به ساعت ناهار نزدیک شده بود. تصمیم گرفتم که به طرف سلف برم و ناهار بخورم بعد برگردم. همین طور که داشتم به طرف سلف می رفتم دیدم که جمع ۵۰-۶۰ نفری دختر و پسر داشتن به طرف بالا فرار می کردند. از هر کدومشون می پرسیدم که چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ هیچ کدوم نمی دونستند که چرا فرار کردند.

این بود که سوژه دوم خندیدنم بوجود اومد و تا سلف خندیدم. بعدا فهمیدم که دیلیلش سردادن شعار علیه رهبر بوده و نیروهای ضد شورش یکم ترسوندنشون. اینم عکس جمعیتی که فرار کردند و الان در حال بازگشت بودند.

یکی از آقایون محترمی که از اونجا میگذشت گفت به به اینا میخوان نظامو عوض کنن؟

خلاصه به سلف رسیدیم و حسابی دلی از عزا درآوردیم اینم غذای سلف روز ۱۳ آبان

بعد از سلف سریع برگشتم به طرف درب اصلی. اتفاق خاصی نیفتاده بود یکم روبان کشی ها بیشتر شده بود. دخترا جلو و پسرا عقب رفته بودند و تعداد آدم هایی به نرده ها آویزون شده بود بیشتر شده بود.

بعد از مدتی تصمیم گرفتند که یه خستگی در کنند به خاطر همین اندکی نشستند و شعر "یار دبستانی من" رو خوندند. گفتند حالا نشسته هم بخونیم اشکال نداره.

اینم عکس نیروهای ضد شورش که بصورت ردیف ایستاده اند. حالا همه تجمع کننده ها اینور وایسادن نمیدونم چرا نیروها اونوری وایسادن...

اینجا بود که با شنیدن یک شعار بسیار ناراحت شدم. خود جمله مشکلی نداشت ولی اینکه از زبان چه کسی این شعار گفته میشه ناراحت کننده بود.

یا حجه بن الحسن ریشه ظلمو بکن

مسئله ی ناراحت کننده ی دیگری که وجود داشت کارایی بود که بعضی دختران برای خود نمایی انجام می دادند. برای مثال عکس زیر که این دختر خانوم به بهونه ی پوشاندن صورتش که از دوربین ها در امان باشد مقنعه ی خود را جوری پیچانده بود که موهایش از پشت بیرون بیفتند. و این را خودم به عینه دیدم که هربار چک می کرد که آیا موهایش بیرون است یا نه؟

در گوشه ای ایستاده بودم که دیدم چند نفری مشغول بحث کردن هستند. کم کم خودشان مرا وارد بحث کردند. بعد از بحثی که زیاد مفید نبود. متوجه شدم که یکی از آقایون که عصبانی هم شده بود می گفت: کی دوربین داره بیاد از این ...(فحش) که داره از ما فیلم برداری می کنه عکس بگیره. گفتم: خب چه اشکال داره اینهمه دارن فیلم و عکس می گیرن از این ور حالا اون از اون طرف می گیره.

اونجا موندن فایده نداشت. جمع خسته کننده شده بود. چیز خاصی اتفاق نمی افتاد. تصمیم گرفتم که به بیرون از پردیس برم و از اونجا هم خبر بگیرم به محض اینکه از در بیرون رفتم انتظامات بلند گفت: هرکی که بیرون رفت دیگه نمی تونه برگرده تو. امروز دیگه دانشگاه تعطیله

رسیدم به جمعیت بسیجی که پرشور بودند و با صدایی بلند تر از صدای سبز شعار می دادند. الله اکبر الله اکبر الله اکبر

فکر می کنم که بهتره اینجا یکم سکوت کنم . اینجا آرامش خاصی داشتم

 

ایشون هم بلندگو تشریف داشتند.

وقتی که رسیدیم میدان انقلاب تصادف یک موتوری با یک عابر پیاده رخ داد که من از این صحنه عکس گرفتم. متاسفانه یکی از موتورسواران بسیجی که افراطی هم بود مرا در حال عکس گرفتن دید. برخورد خوبی با من نداشت. با صدای بلند می گفت عکس را پاک کن. گفتم برای چی؟ دلیلی نداشت خیلی اصرار کرد. من همانجا عکس را پاک کردم بعد گفتم: هیچ دیلیلی واسه این حرفتون نداشتید.

همان جا بود که از این جور آدم ها متنفر شدم. حالم گرفته شد. خیلی ناراحت شدم. ممکن بود اگه همچین برخوردی باهام نمیشد بیشتر می موندم.

بازم دعای همیشگی

خدا آخر عاقبت همه ی ما رو ختم به خیر کنه


پانوشت مدیر وبلاگ:

  1. از خواهرم به خاطر گزارش جالبش کمال تشکر رو دارم. واقعا عالی بود.
  2. یه نکته ای که برای من خیلی قابل توجه بود پرتاب سنگ از داخل دانشگاه به پلیس بود. بعد رسانه های بیگانه و خودفروخته داخلی می گویند اول پلیس درگیری ها رو شروع کرد. درحالی که به روایت عکس ها و گزارش خواهرم دیدید که این منافقین دانشجو نما با پرتاب سنگ از داخل دانشگاه به سمت پلیس تلاش کرده اند تا صحنه را به درگیری بکشانند که البته موفق شده اند! همانطور که شنیده اید در تظاهرات ۱۳ آبان بین پلیس و فریب خوردگان درگیری اتفاق افتاد که حاصل تلاش همین اجیرشدگان است.
+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 21:49 |

دیروز روز ۱۳ آبان سال ۱۳۸۸ است. طبق برنامه های قبلی قرار بود که امروز تجمع هایی بر ضد دولت و نظام صورت بگیرد. از آنجا که دانشگاه تهران همیشه مراسم های جدایی برگزار می کند ما هم ترجیح دادیم که به آنجا برویم و گزارش های تصویری تهیه کنیم.

متاسفانه صبح، دیر از خواب بیدار شدم  سریع وسایلم (که شامل تمام ابزار خبرنگاری از جمله دوربین، دفترچه یادداشت، خودکار و بیسکوییت بود)  را جمع کردم و به طرف دانشگاه به راه افتادم. سرویس دانشگاه مارا عقب تر از مکان معمول پیاده کرد. از آنجا تا ابتدای خیابان طالقانی که همان خیابان قدس و درب شرقی دانشگاه می شد پیاده رفتم. نیروهای پلیس و گارد ضد شورش تمام خیابان را پر کرده بودند هنوز نرسیده بودم که دیدم دختری با موهای باز روی زانو نشسته و خودش را می زند و جیغ و داد می کرد. پلیس سریع دورش را گرفت و روسری اش را برایش آوردند. حال دانشجویان در داخل پردیس مرکزی شعار می دادند که: ولش کن ولش کن ولش کن

خواستم عکس بگیرم ولی نتوانستم چون هر لحظه ممکن بود که دوربین عزیز و نازم را از من بگیرند به همین خاطر از کارم پشیمان شدم.

اول فکر کردم که نمی توانم وارد پردیس شوم ولی بعد از کمی تامل فهمیدم که می توان از درب پزشکی وارد شد. در حال تصمیم گرفتن بودم که صحنه ی ناهنجاری را دیدم که دانشجویان از داخل به بیرون سنگ پرتاب می کردند. خود را در خطر دیدم. با افزایش شتاب به پاهایم توانستم خودم را به درب پزشکی برسانم. حال همان قدر که بالا رفتم باید از داخل از این طرف حصار دانشگاه پاییم می آمدم. نزدیک درب شرقی که رسیدم کفش گلی دختری که بالای سکو ایستاده بود به لباسم برخورد کرد و من هم گلی شدم. یک لحظه ایستادم و نظری به چهره اش انداختم. جدای از اینکه چه آدمی بود گفت: اشکال نداره تو جنگ ازین چیزا پیش میاد دیگه.

با حالتی عصبانی به راه خود ادامه دادم ولی کمی آن طرفتر از حرفش خنده ام گرفت.

جمع زیادی از داخل در پشت درب شرقی جمع شده بودند و شعار می دادند که به دلیل تکراری بودن از ذکر آنها خودداری می کنم.


 پانوشت مدیر وبلاگ:

  1. با تشکر فراوان از آبجی خودم که اینقدر قشنگ و زیبا مطالب و خاطرات رو بازگو و انعکاس میده
  2. ما کماکان منتظر ادامه مطالب هستیم
  3. خدمت دوستان عرض کنم که به علت مشکل در آپلود عکس ها آبجی بنده در این پست کمی مایوس شده اند که من از ایشون می خوام حتی اگه شده بدون عکس این مطلب رو گزارش بده
  4. ضمنا از طرف برخی بسیجی های خودسر برخورد بدی با ایشون شده که شدیدا باعث ناراحتی ایشون شده که گزارش اون متعاقبا اعلام و به نظر خوانندگان خواهد رسید.
+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 15:55 |
        می دود فکر

                      می دود عمر

می دود می دود می دود راه می دود موج و مهواره و ماه

                                                       می دود زندگی خواه و ناخواه

                                                                                    من چرا گوشه ای می نشینم...؟؟؟

                                            

 

                                             

فرمول طول عمر برای زندگی تا 114 سالگی ...

برای اینکه ۲ سال بیشتر زندگی کنید:

شکلات بخورید. تحقیقات نشان می دهند که شکلات غلیظ و تلخ برای قلب مفید است.

برای اینکه ۳ سال بیشتر زندگی کنید:

دیندار باشید و دوستان بسیاری داشته باشید. تحقیقات نشان دادند که حضور مرتب در حرم و اماکن مذهبی استرس را کاهش می دهد. همچنین دوستی و ارتباطات اجتماعی نیز همین تاثیر را نشان می دهند.

برای اینکه ۶/۳ سال بیشتر زندگی کنید:

گوشت کمتر بخورید. سبزیخواری و یا تنها کاهش مقدار گوشت در غذا می تواند بعلت کاهش غلظت چربی در بدن طول عمر را افزایش دهد، زیرا در ازای آن مصرف میوه و سبزیجات افزایش می یابد.

برای اینکه ۷/۳ سال بیشتر زندگی کنید:

زندگی فعالی داشته باشید. دانشمندان تایید می کنند که تحرک و نرمش و ورزش تاثیر مثبتی بر قلب می گذارد و نمی گذارد که فرد چاق شود.

برای اینکه ۵ سال بیشتر زندگی کنید:

تحصیل کرده و با دانش باشید. دانشمندان هاروارد بدین نتیجه رسیدند که زنان دارای تحصیلات دانشگاهی بطور متوسط ۵ سال بیش از زنان بدون تحصیلات عالیه زندگی می کنند.

برای اینکه ۵/۷ سال بیشتر زندگی کنید:

مثبت نگر باشید. پژوهش ها ثابت کرده اند که ریسک مرگ زودرس برای افراد خوش بین ۵۵% کمتر است.

برای اینکه ۸-۱۰ سال بیشتر زندگی کنید:

سیگار نکشید. افرادی که هیچگاه سیگار نکشیده اند، بطور متوسط ۱۰ سال بیش از افراد سیگاری زندگی می کنند. اگر مردان در سن ۳۵ سالگی سیگار را ترک کنند، می توانند بطور متوسط ۱/۵ سال به طول عمر خود بیفزایند.

برای اینکه ۱۰ سال بیشتر زندگی کنید:

خوشبخت باشید. افراد خوشبخت بطور متوسط ۱۰ سال بیش از سایرین زندگی می کنند.

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 21:45 |

قصد از نوشتن این پست این بود که بگیم بچه های دانشگاه تهران همشون سیاسی نیستن. بینشون آدمهای اهل دل زیاد پیدا میشه.


قسمت شد امشب که شب جمعه باشه بریم بهشت زهرا دعای کمیل و زیارت شهدا به همراه مداحی حاج سعید حدادیان. حالا جدای از اینکه رفتیم سر مزار ۷۲ تن از شهدای دولت رجایی و شهید بهشتی و باهنر و بعد از اونجا رفتیم سر مزار شهید چمران و نماز جماعت و شروع دعای کمیل و ...

نمیخواستم سیاسی باشه ولی شد.

حاج سعید مابین دعای کمیل میگفتن که بچه های جبهه هیچ قانون اساسی رو نگاه نکرده بودند و تو هیچ کتابی دنبال دایره اختیارات ولی فقیه نگشته بودند. ولی وقتی ازشون می پرسیدی که بخاطر چی اومدی؟ جبهه میگفتن: به عشق ولایت فقیه به عشق امام

حالا کجا رفت اون حب ولایت فقیه؟

خطاب به ما می گفتند: چرا توی کوی دانشگاه امسال این اتفاقات افتاد؟ چرا قبح توهین به ولایت فقیه شکسته شد؟ چرا ما با وجود این همه اهانت هنوز داریم توی کوی قدم می زنیم و راه می ریم؟

و اون موقع بود که از خودم خجالت کشیدم. خجالت کشیدم برای اینکه دارم شب و روز جایی زندگی می کنم و قدم برمی دارم که همه جوره دارن ولی فقیه رو زیر سوال می برن. توهین های پی در پی و ... و ما داریم کنارشون زندگی می کنیم و عین خیالمونم نیست.

آخرش دعا کردیم که خود شهدا به این آشوبگران و خراب کاران نظم و وحدت کشورمون سیلی بزنند.

انشاالله 

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 0:34 |

سلام سلام سلام

بعد از مدت ها اومدم تا اینکه هم حضور خودمو اعلام کنم و بگم هنوز هستم و نیز ۲ مطلب را به عرض شما خوانندگان وبلاگ برسونم.


اول اینکه ولادت حضرت معصومه (س) و روز قشنگ دختره (یکم دیره ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است) که به تمام خوانندگان دختر وبلاگ تبریک میگم.

و دوم اینکه ۱۳ آبان  قراره خبرهایی بشه. خبرهایی از نوع سبز. و من با مطلب جدید و عکس های جدید در خدمتتون خواهم بود.

تا اون موقع حق نگه دارتون 

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 23:11 |

بعد از کلی هرشب الله اکبر گفتن توی خوابگاه راس ساعت ۱۰ شب و ماجراهای روز قدس! خبر رسید که قراره روز دوشنبه دو وزیر دولت احمدی نژاد در دانشگاه حضور پیدا کنند. وزیر علوم و بهداشت. طی یک اطلاعیه  ای که از شب قبل در خوابگاه منتشر شده بود: ساعت ۱۰ صبح دانشجویان سبزی (منظورمون تره و تلخون و پیازچه نیست اشتباه نشه یه وقت!) روبه روی کتابخانه ی مرکزی برای تجمع حضور بهم برسانند.

امروز از آن روزهایی بود که انتظامات درب های دانشگاه کنترل شدیدی را اعمال می کردند و غیر دانشجو را راه نمی دادند. بعد از گذشتن از درب و انتظامات و ... وارد محوطه ی دانشگاه شدم.

جمعی که روبان سبز و بادکنک سبز به دست محوطه ی دانشگاه را گز می کردند و از این طرف به آن طرف می رفتند و شعار می دادند:

تجاوز شکنجه دیگر اثر ندارد / ما اهل کوفه نیستیم پشت یزید باستیم / احمدی احمدی این آخرین پیامه جنبش فتح ایران آماده ی قیامه / دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد. 

در قسمت ورودی تالار علامه امینی چند بنر خوش آمد گویی که مربوط به وزیر علوم و بهداشت بود دیده می شد.

بیرون تالار را که دیدیم خواستیم درون تالار را هم ببینیم که چه خبر است متاسفانه به علت نداشتن کارت دعوت مارا راه ندادند.

محوطه ی دانشگاه خیلی شلوغ بود از استاد تا دانشجو برای تماشا آمده بودند. به صورت تخمینی دانشجویان سبزی ۲۵۰-۲۰۰ نفری بودند. و مابقی تماشاگر و چیزی که محوطه ی دانشگاه را شلوغ کرده بود همین جمع تماشاگر بودند.

برای پیدا کردن یه سایه (چون هوا بس ناجوانمردانه گرم بود) و جای خوبی که بتونم راحت تر جمعیت رو ببینم مجبور شدم جامو عوض کنم . که با یه صحنه ی جالب مواجه شدم جمعی از دختر و پسر بسیجی این طرف مشغول شعار دادن بودند.

آزادی اندیشه با شال سبز نمیشه / سبز شده رنگ ریا مهدی بیا مهدی بیا / مرگ بر ضد ولایت فقیه / مرگ بر دیکتاتور اجنبی / دانشجو حیا کن اغتشاشو رها کن / بازیچه حیا کن دانشگاه رو رها کن / مرگ بر منافق چه داخل چه خارج / دروغ گو دروغ گو ۷۲ کشته کو؟ / سبز فقط سبز نبی رهبر فقط سید علی

و یکی از شعار هایی که واقعا جالب و بجا بود این بود که:

آزادی اندیشه با بادکنک نمیشه

از مسایل حاشیه ای که به چشم می خورد بادکنک بازی سبزها و بالا گرفتن پرچم یا زهرا (س) و یا ابالفضل (ع) بسیجی ها بود.

حدود ساعت ۱۱:۳۰ بود که همگی پراکنده شدند.

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 15:54 |

بعد از غیبت تقریبا ۲ هفته ای با یه مطلب کوتاه درخدمت خوانندگان وبلاگ هستم.

دلیل تاخیرم امتحانات سخت و پشت سرهمه


از سالن مطالعه برای استراحت چند دقیقه ای برمیگشتم توی اتاق. حدود ساعت ۱۰ شب بود. صدای الله اکبر چند تا از بچه ها که توی تراس اتاقشون ایستاده بودند به گوش می رسید. تا دیشب که همه سرگرم درس خوندن بودند و صدای کسی درنمیومد ولی امروز اکثر دانشجوها امتحاناتشون تموم شده بود و بیکار شده بودند.

نتیجه ی اخلاقی اینکه: دانشجو جماعت نباید بیکار بماند.

ادامه... ماشاالله چه صدای رسایی هم داشتند. بعضی ها با تمسخر اینگونه جواب می دادند: الله اکبر سبحان الله سمع الله لمن حمده الله اکبر

بی اعتنا از کنار این ماجرا گذشتم و دوباره به سالن مطالعه برگشتم. ۱۵ دقیقه ای نگذشته بود که صداهای الله اکبر تبدیل شد به جیغ و داد. چون من تو زیرزمین ساختمون یعنی همون سالن مطالعه بودم از ماجرا اطلاعی نداشتم. به سرعت خودمو به طبقه اول رسوندم. صدا می آمد صدای دلنواز قطرات باران بر روی آسفالت نامهربان شهر بود.

باران هر لحظه شدید و شدیدتر می شد. و صدای جیغ دخترخانوم ها بلند و بلندتر

دوستم راست گفت. اینا می خواهند تخلیه شوند. چه با الله اکبر و چه با جیغ کشیدن زیر باران

بازهم دعای همیشگی:

خدا آخر و عاقبت مارو ختم به خیر کنه 

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 2:4 |

بعد گذران یک تابستان پر از استرس وارد شهریور ماه شدیم و وقت امتحان دادن بود. ما که هیچ وقت تو عمرمون شهریور امتحان ندادیم حالا باید توی ماه رمضان و هوای تقریبا گرم تابستان امتحان بدیم. جناب موسوی تجدید شده و امتحانشو بد داده، ما باید تو شهریور امتحان بدیم حالا گناهمون چیه خودمونم نمی دونیم...

چند شب پیش توی اتاقم (خوابگاه) سرگرم درس خوندن بودم که یهو صدای الله اکبر به گوشم رسید. صدای یه مرد بود که به گمانم رو پشت بوم رفته بود و با توام قوا و حنجره ای که داشت نوای الله اکبر سر می داد. حالا هدفش از این کار چی بود که به تنهایی این کارو می کرد معلوم نبود البته حدس زدن زیاد سخت نبود بیچاره هنوز دلش خوشه و امیدوار...

جسته و گریخته خبر راهپیمایی سبزی ها در روز قدس از گوشه و کنار شنیده می شه. مهم نیست می خواهند چی کار کنند. مهم اینه که من فردای روز قدس امتحان دارم و اگه کاری کنند که باعث بشه امتحانمون عقب بیوفته خودم شخصا وارد عمل میشم و اون موقع دیگه خطرناک میشه...

رو در رو دیوار خوابگاه با انواع لوازم نوشتاری از جمله ماژیک و مداد و ... و با رنگ های مختلف نوشته شده: ما سبز می مانیم.

حالا اینکه چقدر و تا کی سبز می مونن معلوم نیست. فقط سبز می مونن دیگه ...

خدا آخر و عاقب همه ی مارو ختم به خیر کنه

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 19:31 |

ألّلهُمَ العن ألّذینَ یَذهَبونَ اِلی الْخیابونَ و آشوبَهونَ به نفع أعدائِنا الآمریکائیون!

و یُسَبِبونَ لَغوَ إمتِحاناتِنا في الْمدة المَذکوره ( مِن 26 الخُرداد إلی 16 الشَهریوَر)!

نَحنُ لاتَغْفِر المسببین هذا الْإغْتِشاشات لِأنهُ اِجْبارِنا به سَببِ هذا تّأخیر سافِرنا فی هذه اْلشَهرِ الْعَزیز

(رَمَضان) مِن الْبَلد (الْأَهْواز) إلی الْبَلَده الْاُخری (الطِهران)  و تَحریمِنا مِن هذا اْلفِیضِ الْعَظیم مِن جَوارِ الْفامیل.


پانوشت:

  1. سافرنا: مسافرت کردیم
  2. منظور از فیض عظیم همان روزه گرفتن است.

انشاالله ...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 1:53 |

منبع: http://www.amirimohamad.blogfa.com/post-181.aspx

از دوست خوبمون آقای محمد امیری


چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
· چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!
· چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
· چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !
چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قرآن رو به سختی باور
می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!
· خنده داره اینطور نیست؟
· دارید می خندید ؟
· دارید فکر می کنید؟
· این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که:

او خدای دوست داشتنی ست.

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 2:20 |

قهرمانی

اصلا اهل ورزش نیستم ولی وقتی آدم می بینه که جوونای کشورش مقام قهرمانی رو بدست میارن و به جام جهانی راه پیدا می کنند خیلی خوشحال میشه و اشک شوق تو چشماش جمع میشه و احساس غرور می کنه. پیروزی تیم بسکتبال کشور در جام قهرمانی آسیا رو به تمام خوانندگان وبلاگ تبریک میگم.

ملی پوشان پیروز باشید.ایران نامت جاوید بادا


...صبح (دوشنبه ۲۵/۳/۸۸) با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. یکی از بچه ها بود.  قرار بود که صبح دانشکده باشم تا تکلیف امتحاناتمون مشخص بشه. ولی خواب مونده بودم. گفت رئیس دانشکده گفته که امتحاناتون افتاده شهریور.

صدای مسئول خوابگاه توی حیاط می پیچید. می گفت که دانشکده هاتون تماس گرفته اند و گفته اند که امتحاناتون تا شهریور عقب افتاده و برید خونه هاتون. به هم ریخته تر از این نمی شد. اونقدر اوضاع اورژانسی بود که گفتن نمیخواد وسایلتونو بزارید تو انبار فقط هر چه سریع تر خوابگاه رو ترک کنید.

از صحبت های تلفنی هم اتاقیم متوجه شدم که انگار دیشب توی کوی پسران اتفاقات وحشتناکی افتاده. نگران و مضطرب بودم. لباس پوشیدم و آماده شدم تا برم دانشکده. تمام تلفن ها قطع بود چه موبایل چه تلفن های خوابگاه.

ساعت حدود ۱۰ بود که به طرف دانشکده به راه افتادم توی سرویس از پسر تا دخترش گرفته همه چشم ها ورم کرده از بی خوابی دیشب. همینطور که سرویس مسیر امیرآباد رو پایین می رفت داشتم بیرون رو تماشا می کردم. یکی از ساختمان های کوی پسران کاملا سوخته و شیشه هاش شکسته بود. تمام بانک های مسیر خراب و شیشه هاشون شکسته بود. یه نمایشگاه اتومبیل بود که تمام شیشه هاش شکسته بود و هیچ ماشینی توش نبود و ... وقتی رسیدم دانشکده هم چهره های خوشحال رو می دیدم هم ناراحت. شنیدم که بعضی از سال اولی ها صبح زود امتحانشونو دادند. وقتی از عقب افتادن ۱۰۰٪ امتحانات خیالم راحت شد. برگشتم خوابگاه. نه ناهاری نه غذایی نه نمازی ... خسته و نگران ...

از ساعت ۱۰ تا ۱۴ عده کثیری از بچه ها رفته بودند. ما هم بعد از خوردن ناهار و خوندن نماز شروع کردیم به جمع کردن وسایل. خیلی خسته بودم. همه ی بچه ها توی بهت و شوک بودند. اصلا باورمون نمی شد که خوابگاه رو اینجوری ترک کنیم. تا ساعت ۵ بود که دیگه تمام وسایلمو جمع کرده بودم و چمدونم هم بسته بودم. آماده ی رفتن به ترمینال جنوب (بدترین مکان زندگیم). از دوستم خداحافظی کردم و رفتم.

هیچ تاکسی به میدان انقلاب نمی رفت. بعدا فهمیدم که امروز قراره حامیان موسوی تجمع کنند. از انقلاب تا آزادی. اینم شانس من بود که قرار بود از اونجا بگذرم. میدان انقلاب از همیشه شلوغ تر بود. هم بارم سنگین بود هم عصبانی بودم. اونقدر عصبانی بودم که چرخ های چمدونم رو از سر پاهای مردم رد می کردم. انگار که با همه دعوا داشتم.

بعد از گذر از میدون و رسیدن به تاکسی های ترمینال جنوب. دیدم که ۲ تا پسری که تو تاکسی هستند از بچه های خوابگاه پسران بودند. بحث باز شد و از ماجراهای دیشب گفتند. اینکه چه جوری ریختن تو خوابگاه و بچه ها رو کتک زدند و آتش سوزی  راه انداختند. این ۲ آقای به نسبت محترم همه ی این ماجرا ها رو از دید رهبر و احمدی نژاد و ... می دیدند. آخر سر که پیاده شدیم  یکیشون ته مونده یه گاز اشک آور رو نشونم داد. گفت اینو نگه میدارم یه افتخاره. در جوابش گفتم که این یه لکه ی ننگه. ۲ سال دیگه پشیمون میشی که چرا توی این ماجراها بودی. گفتم و رفتم.

سوار اتوبوس اهواز شدم. با تمام بغضی که توی گلوم بود. راهی اهواز شدم.

پایان

 

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 1:25 |

قابل توجه خوانندگان مطلب بنده:

تمام رنگ هایی که به کلمات تعلق گرفت همگی مربوط به رنگ نامزدهای انتخابات برای جدول برنامه های ایشان می باشد. میتونید برگردید و داستان رو از اول بخونید.

محمود محسن مهدی میر حیسن


با اضطراب و دلهره بیدار شدم. دوستم تو تراس بود. بیرون رو میشد دید. بچه ها هر کدوم به طرفی می رفتند. سریع یه چیزی سرم کردم و به طرف پله ها دویدم تا خودمو به طبقه پایین برسونم. یه دختره بود که دوستاش بغلش کرده بودند و به زور داشتند کشون کشون می بردندش تو اتاق پرسیدم چی شده؟ یه نگاه انداخت و گفت هیچی و در اتاق رو بست. از ساختمون بیرون اومدم. قلوه سنگ هایی که با هرکدومشون راحت میشد یه آدمو از پا انداخت به داخل خوابگاه پرتاب میشد. صدای موتور آدم های بی نام و نشون از بیرون از خوابگاه میومد. عصبانی تر از این نمیشد باشم. سر یه دختره که هنوز جلو دهن و بینیشو با شال مشکی گرفته بود داد کشیدمو گفتم: همینو میخواستید دیگه. کم مونده تا بیان تو اتاق هامون.

هر کسی یه چیزی می گفت. تقلب تقلب تقلب. بهشون گفتم کسی که این چیزا رو انداخته بین شما الان تو تختش راحت گرفته خوابیده و تو خواب داره به شماها می خنده. یه جوری ناراحتو معترض بودند که انگار ارث باباشونو ازشون گرفتن. اوضاع داشت آروم میشد که دوباره صدای موتور سوارها اومد. رفتم از طبقه بالا تا پنجره ای که سر خیابون تسلط داشت نگاهی بیاندازم. هرچی بالا و پایین کردم فایده نداشت. شاخه های بلند درخت اجازه نمی داد تا خیابونو خوب ببینم. هنوز شعله ی آتش روشن بود. بعضی مردم محل هنوز تماشاچی صحنه بودند. صدای داد و فریاد انتظامات یه لحظه سکوت خوابگاه رو که از بهت بچه ها شکل گرفته بود شکست. برید تو اتاقاتون درهای اتاقاتونو ببندید. به کسایی که آویزون تراس بودند تزکر می دادند. مثل یه پدر دلسوز نگران بچه ها بودند اینو از لحن صداشون متوجه شدم. با عصبانیت بیشتر برگشتم سر تختم. معلوم نبود اون شب چه اتفاقی داشت رخ می داد. توی کوی پسران چه خبر بود؟؟؟  نگران تر از همیشه چشمامو بستم. فردامون قرار بود که چه اتفاقی بیفته؟؟؟

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 13:1 |

سلام سلام سلام

یه معذرت خواهی به خوانندگان وبلاگ بدهکارم بخاطر اینکه اینهمه فاصله افتاد. دلیلش مسافرت بوده من بیگناهم.


صبح دیر وقت بود که بیدار شدیم. لحظه لحظه مون پر از اضطراب بود. مدام نگران بودیم. از هرجایی شایعه های مختلف می رسید. شایعه ی عقب افتادن امتحانات تا شهریور دهن به دهن داشت میچرخید. من که باورم نمی شد. فردا امتحان داشتم. اونم چه امتحانی؟ جغرافیای سیاسی که ۳ فصلش راجع به جغرافیای انتخابات بود.

یکشنبه بود. امروز قرار بود احمدی نژاد توی میدان ولی عصر حرف بزند.

خداییش ما از ترس اینکه یه دفعه درگیری بشه نرفتیم. توی خوابگاه اوضاع بهم ریخته ای بود. هیچ کس دلش به درس نمی رفت. نمی دونستیم فردامون چه جوری میشه؟

حرفای احمدی نژاد رو مستقیم از تلوزیون گوش دادیم.

دوباره شروع شد. مثل دیشب از بعد از ظهر شروع شد. باز شعار و شعار و شعار... هرجایی که قدم می گذاشتیم حرف تقلب رو میشنیدیم.

دم دمای غروب بود که سروکله شون پیدا میشد. صبح تو دانشگاه شب تو خوابگاه. پیش خودم می گفتم اگه امتحانات شنبه و یکشنبه رو تعطیل نمی کردند حداقل این ماجراها به دانشگاه و خوابگاه نمی کشید. البته این امر یه جورایی غیر ممکن بود اصلا مگه میشه یه اتفاق سیاسی بیفته و دانشگاه تهران از اون ماجرا بی بهره بمونه ؟؟؟

همشون پشت در خوابگاه جمع شده بودند. انتظامات خوابگاه امشب جدی تر تو صحنه حاظر شدند.

یه اتفاق خنده دار افتاد . همین ارازل و اوباش که توی خیابون  مشغول خراب کاری بودند فکر می کردند این دخترای داخل خوابگاه میخوان بیان بیرون. به همین خاطر به در فشار آوردند تا در رو بشکونند و به محض اینکه در شکست دختر خانوم های معترض با جیغ و داد به داخل خوابگاه فرار کردند. خیلی خنده دار بود. اینا می خواستند حکومت رو عوض کنند. وای به حال ما...

یه صحنه جالب دیگه ای که به چشم می خورد این بود که همه بچه ها حتی اونایی که تماشاچی بودند با یه شال یا روسری یا هرچیز دیگه ای که جلو دستشون بود جلو بینی و دهنشونو گرفته بودند. وقتی دلیل کارشون رو ازشون می پرسیدم خودشون هم نمی دونستند.

دیگه حوصله ام سر رفته بود. به دوستم گفتم من دیگه از هیجان اشباع شدم. بیا بریم بخوابیم. ناسلامتی  فردا امتحان پایان ترم داریم.

خواب بودم که یهو ساعت ۳ با صدای جیغ و داد از خواب پریدم. تمام وجودم داشت می لرزید.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 1:24 |

... اوضاع به هم ریخته ی عجیبی بود. بین بچه هایی که داشتن شعار میدادند نگاهی انداختم چشمم خورد به دختری که از جیک و پیکش خبر داشتم یه دختر ساده و بی شیله پیله که به خاطر اینکه شناسنامه اش خونشون جا مونده بود حتی رای هم نداده بود. کشیدمش کنار بهش گفتم: تو دیگه چرا؟؟؟ خنده ام گرفته بود. گفت احمدی نژاد باید استعفا بده ما موسوی رو میخوایم. جوابشو ندادم دوباره برگشت تو جمعیت.

هیجان عجیبی بود. آتش سوزی بیرون خوابگاه و شلوغی داخل. انتظامات خوابگاه جلو معترضین ایستاده بود. یه لحظه تماشاشون کردم و به فکر فرو رفتم. تمام رفتار و حرکاتشون هیچ کدوم به آدم های معترضی که واقعا حقشونو خورده باشند شبیه نبود. دختری که سردستشون بود با حرکات موزونش فقط یه آهنگ کم داشت.

دوست داشتم یه کاری می کردم تا این آشوب بخوابه. انگار که انتظامات هیچ کاری نمی کرد. منو دوستم تصمیم گرفتیم که به پلیس زنگ بزنیم. حدود ۵-۴ بار تماس گرفتیم. ولی هیچ خبری از پلیس نبود.

توی حیاط بودیم که دیدم از بالای در یه رانی به داخل پرت شد. نه رانی نبود گاز اشک آور بود. دست دوستمو گرفتم و به سرعت به طرف  ساختمون رفتم. همه به داخل ساختمون ها هجوم آوردند. یهو توی اون شلوغی منو دوستم از هم جدا شدیم. ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود. توی سالن که رسیدم یه دختره هی داشت فحش می دادو خودشو به دیوار میکوبید. داد میزد. دولت کودتا دولت کودتا گریه هم میکرد.

یه لحظه دیدم که از چشمام اشک اومد انگار که سر منم اثر کرده بود. خوشبختانه بچه ها با آتش زدن کاغذ اثر گاز اشک آور رو کمتر کردند. نه بابا انگار حرفه ای بودند.

خلاصه اینکه اون شب با پرتاب گاز اشک آور از طرف زدشورش ماجرا تموم شد. و ساعت ۲:۳۰ بود که رفتیم به اتاقمون و با هزاران دلهره و اضطراب خوابیدیم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 2:17 |

پیشگفتار: با عرض پوزش باید بگم به علت سفر اخیری که به تهران داشتم -برای سر زدن به دانشکده و خوابگاه- مطالب بنده یکم به تعویق افتاد. به هر حال ادامه می دهیم...


... حول و حوش ساعت ۷-۶ بعد از ظهر بود که سر و صدای بچه ها از تو حیاط می اومد حدود ۱۵-۱۰ نفر از بچه ها با لباس سیاه تو حیاط می چرخیدند و با شعار های مختلف از بچه ها می خواستند تا اونهارو همراهی کنند. دانشجوی با غیرت حمایت حمایت و ...

بعد از این چرخیدن دم در خروجی خوابگاه جمع شدند و اونجا بود که شعار هاشون بیشتر می شد. همشون صورتشونو با شال یا روسری بعضی ها هم ماسک پوشونده بودند.

ساعت حدود ۱۰ شب بود. با دوستم رفتیم پایین. کنار ایستادیم و این جمعیت رو تماشا می کردیم سر دسته شون که جلو وایساده بود متاسفانه یه خوزستانی بود. خسته شد و اومد کنار بهش گفتم هدفتون از این کار چیه؟ حامیه کروبی بود خیلی ناراحت بود که کروبی پنجم شده بود. مثل سیب زمینی سرخ کرده بالا و پایین می پرید. بهش گفتم بابا چه انتظار داری وقتی کرباسچی که نفر اول حامیه کروبی بوده روز انتخابات تو برگ رای می نویسه موسوی. دیگه کروبی پنجم نشه؟؟؟ صداشو بالا برد. حرفاش خیلی غیر منطقی بود.

کم کم داشت ساعت از نیمه شب رد می شد. چند تا از ارازل و اوباش اومدن جلو در خوابگاه اون موقع بود که ما ترسیدیم. داشتن کم کم خراب می کردند. هر چیزی رو که خراب می کردند و می شکستند جماعت جاهل توی خوابگاه براشون سوت و کف می زدند.

از شکستن ایستگاه اتوبوس گرفته تا کندن صندوق پست و صندوق صدقات و تابلوهای راهنمایی رانندگی و ... آخرشم این بود که یه سطل آشغال آتیش زدند و یه کامیون پر از کاغذ و مقوا آوردن و روش خالی کردند.

مرگ بر دیکتاتور/ ملتی که رو چاه نفت نشسته با صدقه صداش نمیشه بسته/ گفته بودیم اگه تقلب بشه ایران قیامت میشه/ محمود خیانت میکنه رهبر حمایت می کنه

اینها همه شعار هایی بود که مرفهین بی درد به زبون می آوردند. کسایی که حتی یک شب گرسنه سر رو متکا نزاشتند اینها به اصطلاح دانشجوهای مملکتمون بودند.

رفته بودم کنار نرده های خوابگاه ایستاده بودم. مردم امیر آباد داشتن مارو تماشا می کردند از پشته بام از پنجره از تو خیابون از هرجا که بگی. یه خانوم داشت رد میشد صداش زدم گفتم بابا برید خونه هاتون واسه چی ایستاده اید؟  اصلا گوش نداد ببینه که من چی میگم گفت: بزنید خراب کنید این میله هارو بکنید.

یه نگاه به دوستم کردم گفتم : به به ما رو باش داریم به کی میگیم.

همون لحظه بود که به طرف میله ها سنگ پرتاب کردند و اگه جای خالی نمیدادم خورده بود تو پیشونیم

اون موقع بود که می شدم شهید راه ....

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 2:26 |

... بس که سمج بودم تا ببینم که پیروز انتخابات کیه تا دیر وقت از این خبرگذاری به اون خبرگذاری سیر می کردم. تا اینکه ساعت 3 شب بود که خبرگذاری فارس اعلام کرد احمدی نژاد پیروز میدان است. وقتی این خبر رو شنیدم دلم آروم گرفت. یه سر رفتم تو تراس تا ببینم تو حیاط چه خبره. چند تا از بچه ها با یه چهره ناراحت داشتن رد می شدند؛ با صدای بلند گفتم احمدی نژاد پیروز شد. یکیشون با ناراحتی گفت: «آره می دونیم. مبارکتون باشه ». معلوم بود که کدوم طرفی اند. یهو از این طرز حرف زدن شکه شدم ساکت موندمو تماشاشون کردم تا از جلو چشمام محو شدند.

صبح شده بود. با صدای بچه ها که از توی حیاط می آمد بیدار شدم. فهمیدم که احمدی نژادی اند و دارن حسابی شادی می کنن. همشون یه پرچم ایران دستشون بود. جیغ و داد میزدن.

توی راهرو بودم که دیدم از پنجره ی توی راهرو چند نفر ایستاده اند و دارن تماشاشون می کنند. یکی از اونا با صدای بلند و ناراحتی گفت: « دُم در آوردن» منم بی معطلی جواب دادم:« شما هر شب میریختین تو حیاط دُم داشتید؟؟؟»

یه جو عجیبی حاکم بود. وقتی از خوابگاه اومدم بیرون تو سرویس تا دانشکده، یه سکوتی شهر رو فراگرفته بود. انگار نه انگار دیروز انتخابات بوده و همه شور داشتند.  هرکسی به کار خودش مشغول بود.

رسیدم دانشکده؛ هنوز وارد نشده بودم یکی از بچه ها با یه لحن کنایه آمیز سلام داد و گفت:«تبریک میگم.» انگار همه می دونستن که من کدوم طرفی ام.

رفتم پیش یکی از استادامون؛ می دونستم که حامی موسوی بود. به موسوی رای داده بود ولی نتیجه انتخابات رو قبول داشت.

تا بعد از ظهر دانشکده بودم. به بچه ها قول داده بودم تا اگه احمدی نژاد پیروز شد شیرینی بخرم. هرجا که میرفتم بهت مردم رو می دیدم حتی تو قنادی. با دو جعبه شیرینی برگشتم خوابگاه .

شیرینی پیروزی شیرین احمدی نژاد بود

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 10:14 |

به رغم درخواست های مکرری که از این وبلاگ راجع به اینکه دیگر راجع به انتخابات ننویسید و دیگر بس است شده بود ولی اینجانب تا گفتن تمام ماجراها سکوت نخواهم کرد.

... و سرانجام روز انتخابات فرارسید به همراه هم اتاقی ام به مسجد روبه روی خوابگاه رفتیم و در صف ایستادیم یک هیجان خاصی داشت. یک عکاس از همین خبرگذاری های بیگانه در آنجا بود و از شور حضور عکس میگرفت اما فکر کنم ۳-۲ تا بیشتر نگرفت چون مدام از دختری که چند نفر از ما جلوتر بود و سرو وضع مناسبی نداشت عکاسی می کرد. بالاخره وارد مسجد شدیم یادمان آمد که در تهران همزمان با انتخابات ریاست جمهوری انتخابات مجلس خبرگان رهبری هم بود. در لیست اسامی نامزدها نگاهی انداختم آشنایی را نیافتم دوباره یک نگاه دیگر انداختم دیدم که یکی از نامزد ها نامش محمود است. به دوستم گفتم که خوب است به همین رای می دهیم.  جالب آنکه ایشان در انتخابات پیروز شدند. آقای سید محمود علوی.

تا شب ساعت ۹ـ۸  بچه ها با شوق می رفتند و رای خود را به صندوق ها می انداختند. شب از نیمه گذشته بود ساعت حوالی ۱-۱۲ بود و ماهم مدام در سایت های خبرگذاری بودیم بحمدالله که اینترنتWireless  مجانی هم در اختیار داشتیم. همان موقع بود که در تراس رفتم و دیدم که بچه های حامی آقای موسوی ۵-۴ نفری در گوشه گوشه حیات ایستاده بودند و باهم حرف می زدند و سکوت عجیبی خوابگاه را فراگرفته بود. امتحانات شنبه و یکشنبه هم به لطف اعتراضات معترضان لغو شده بود. البته من در این دوروز امتحان نداشتم که خدایی نکرده بخواهم مدیونشان باشم. همین موقع بود که یکی از دختران وارد خوابگاه شد و اعلام کرد که من همین الان از ستاد موسوی آمده ام و اعلام کرده اند که موسوی پیروز انتخابات است. حال ساعت ۱ بود و چه جوری همه آرا را شمرده بودند و موسوی اول بود خدا می داند. این مسئله خیلی برایم جالب بود همچنین از بچه های موسوی خبر رسید که صندوق ها در کشور های خارج شمرده شده و موسوی اول بوده است. حال مارا چه به کشورهای خارج ؟؟؟

ما در ایرانیم ایرانی هستیم و ایرانی خواهیم ماند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 18:42 |

... در شبی که فیلم احمدی نژاد را نشان می داد و بخشی از آن در حیاط باغچه بود بعد از فیلم بچه هایی که طبق معمول هر شب بیرون می آمدند و شعار می دادند یکی از شعارهای آن شب شان این بود که: ریاستو رها کن سبزی فروشی وا کن. گذشت و گذشت... چهارشنبه شب بود آن شب قرار بود که احمدی نژاد در تلوزیون از خود دفاع کند . به مدت 19 دقیقه به او فرصت داده بودند حال گذشته از آنکه به گفته ی کلهر وقت او 63 دقیقه بود. من در خبرگذاری ها خواندم که قرار است حامیان احمدی نژاد بعد از سخنان وی بانگ الله اکبر سر دهند. بلافاصله بعد از اتمام آن برنامه به همراه دوستم در تراس رفتیم و جزو اولین کسانی بودیم که الله اکبر گفتیم. بعد از 10 دقیقه بچه های حامی احمدی نژاد در حیاط جمع شدند ماهم به جمع آنها پیوستیم آن شب من به قدری داد زدم که صدایم گرفت. احمدی جونمی رئیس جمهورمی؛ محمود احمدی دوست داریم ما دوست داریم؛ ما الله اکبر الله اکبر و ...

بعد از 30 دقیقه دیدیم که موسویون جمع شدند و ما برای حفظ آرامش خوابگاه و جلوگیری از هیچ درگیری پراکنده شدیم. و این جماعت تا 2 نصف شب باز مزاحم ما بودند.

فردای آن روز پنج شنبه بود روز سکوت بدون تبلیغ

دوستم خبر خودکارهای پاک شونده را از سایت خواند. نگران شدیم قرار شد که به نیت اطلاع رسانی آن را در چند برگ چاپ کنیم و در سالن ها نصب کنیم. همین کار را هم انجام دادیم. در حال نصب برگه در طبقه خودمان بودیم که مارا دیدند. در اطاق نشسته بودیم که پی در پی می آمدند و تذکر می دادند که امروز چرا تبلیغ؟ ولی هدف ما فقط اطلاع رسانی بود.

یکی از طرفداران پروپاقرص موسوی آمد و دادو بی داد راه انداخت و می گفت که چرا این کار را انجام داده اید تهدید کرد و گفت: من میتونم از طرف ستاد موسوی اقدام کنم و شمارو دستگیر کنم.

اول ترسیدم ولی می دانستم کاره ای نیست و هیچ کاری نمی تواند انجام دهد.

بالاخره آن روز در سکوت به خیر و خوبی تمام شد.

 ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 15:56 |

... بعد از یک هفته که اهواز بودم (برای استراحت قبل از امتحانات) به تهران بازگشتم تا در یک هفته ی باقی مانده درس هایم را بخوانم و برای دو هفته سخت امتحانات خود را آماده کنم. شنبه بود، اول هفته. آن شب، شب مناظره آقای احمدی نژاد و آقای کروبی بود. یکی از هم اتاقی هایم که مدافع و حامی کروبی بود نیز در آنجا حضور داشت. چهار نفری به پای آن مناظره نشستیم. حال گذشته از آنکه در آن مناظره چه گذشت و اینکه آقای کروبی حرف ها و سوال هایی را می پرسید که آقای احمدی نژاد در مناظره خود با آقای موسوی به تمام سوالات پاسخ داده بود و تکرار مکررات بود؛ ولی اتفاقی دیگر در اتاق افتاد. الهه که مدافع کروبی بود دیگر با ما حرف نزد. چرا؟ به دلیل اینکه مارا مخالف خود می دید؟ آیا نمی توانست حرف خود را اثبات کند؟ یا دلایل خوب و توجیه کننده ای برای دفاع از کروبی نداشت؟ فقط هنگام مناظره وقتی همگی پای تلوزیون نشسته بودیم با یک دهن کجی خاصی این کلمات را برزبان می آورد: واقعا مسخره اس با یه ادبیات کولی گری عکس ناموس مردم رو آورده هی می گه بگم! بگم!

به نظر من دلیل خاصی برای حمایت از کروبی نداشت فقط مخالف احمدی نژاد بود. آن شب اتفاق جالبی در خوابگاه افتاد یا اینکه برای من جالب بود چون 1 هفته بود که در خوابگاه نبودم و از ماجراهای کوی بی خبر...

بچه های حامی ... نه شاید بهتر بگویم که مخالف احمدی نژاد هر شب بعد هر مناظره در محوطه ی خوابگاه جمع می شدند و تا پاسی از شب شعار می دادند. شعار هایی مثل: مناظره به پا شد احمدی کله پا شد، احمدی بای بای احمدی بای بای، دکتر برو دکتر، محمود برو گم شو و ... البته گاه گداری هم شعر یار دبستانی و به اشتباه یار دبستانی را می خواندند.

نمی دانم واقعا این ها دانشجو بودند؟؟؟ هم اتاقیمان هم به محض شروع تجمع ها در خوابگاه در صف اول شعاردهندگان قرار داشت. ما هم از تراس مشغول تماشای آنها بودیم. ما هر شب همین برنامه را داشتیم. دیگر عادی شده بود و حتی به مرز آزار دهنگی رسید و از آن گذشت. نمی دانم چرا از همه ی این مسائل دلم نمی لرزید خیالم راحت بود پشتم گرم بود احساس می کردم که

خدا با ماست و فردا مال ماست.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 2:3 |

... از شب های خوابگاه بنویسم؟ از هم اتاقیم که مارا در امر سیاست مخالف نظر خود می دید و دیگر حاضر نبود حتی با ما حرف بزند؟ از دانشکده بگویم که تمام استادان دانشکده برای حمایت از موسوی امضا کرده بودند؟ چرا؟ آیا آنها هم چشم و گوش خود را بسته اند؟ چرا بعد از همه این اتفاق ها و برتری رای حداکثر به اقلیت باید این اتفاق ها بیفتد؟ آشوبگری چرا؟ چرا به اسم انصار و بسیجی باید به کوی پسران دانشگاه تهران هجوم بیاورند و ۳۰۰-۲۰۰ نفر را به جرم هیچ (البته نه همه) دستگیر کنند؟

مگر ما دانشجویان دانشگاه تهران چه گناهی کرده ایم که می خواهیم در آرامش مطلق امتحان بدهیم و بعد از آن برنامه های از قبل چیده شده را انجام دهیم؟ مگر چه گناهی کرده ایم که باید در نیمه دوم شهریور در ماه رمضان با زبان روزه در گرما امتحان بدهیم؟ به چه دلیل؟ آیا واقعا نباید به این نتیجه رسید که دیکتاتوری در دست کسانی است که پیروز این انتخابات نشدند؟؟؟

در پست بعدی تمام ماجراهایی که در کوی دانشگاه برایم اتفاق افتاده است را بازگو خواهم کرد.

ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 7:50 |

 

نمی دونم از چی بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ از تبلیغات قبل از انتخابات؟ از مناظره ها؟ یا از آدم هایی که چشم و گوششونو رو به روی همه چیز و همه کس بسته اند؟ از کجا باید شروع کرد؟ از خودم که قبل از مناظره موسوی و احمدی نژاد می خواستم به موسوی رای بدم؟ همه ی دروغ ها و تهمت هایی که به رئیس جمهور می بستن رو قبول داشتم ولی چی شد که رآیم برگشت؟ چه شد که خواستم و تصمیم گرفتم که به احمدی نژاد رای بدم؟ و شروع ان خواستن از آن شب بود

شب ۱۳ خرداد

مناظره ی تاریخی احمدی نژاد و موسوی

ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 11:16 |

به نام آرامش دهنده قلب ها

سلام سلام سلام

خودم عضویتمو در وبلاگ خورشید عالم تاب به خودم تبریک میگم.

مژده خبر مژده خبر مژده

این اولین پستیه که می نویسم و در پست های بعدی خاطراتمو در حوادث اخیر کوی دانشگاه تهران در اختیار شما قرار می دهم تا بخوانید فکر کنید و نتیجه گیری کنید.

منتظر پست های بعدی باشید.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا فضیلت پور در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 16:12 |

كليه حقوق محفوظ است، استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است

"طراحی و تولید: "مخلوق